تبليغاتX
.:. پاتـــــــــــــــــــوق .:.


.:. پاتـــــــــــــــــــوق .:.

در بند این نیم که دشنام یا دعاست/ یادش بخیر هر که مرا یاد می کند





















سلا ملیچوم !

دارم تب تلخ احسان خواجه امیری رو گوش میدم.احساس میکنم الان بدجوری رفتم تو حس و نمیشه دیگه باید برم تو فازه شکست عشقی و اینا

فکر کن آبجی بره تو فازه عشقولانه

آه ای عشق پرکشیده ام آخر چرا تو زودتر نیامدی مرا بگیری و اشتباهی رفتی سراغ دیگری در حالی که پدره من میوه و شیرینی خریده بود و ما خانه را تمیز کرده بودیم() و لباس های پلو خوریمان را پوشیده بودیم() و من با نگاهی سرشار از عشق چشم به در دوخته بودم(البته این پدر بود!!) و این تو بودی که مرا با کوله باری از خاطره () و شانه هایی سنگین از عشقت تنها گذاشتی !!

هان با توام ! تو ایی که از جلوی دیدگانم خفه شدی و رده پایی از خود به جا نگذاشتی و مرا ترشوندی و از این حرفا !!

اوا آهنگ تموم شد !

راستی از اونجایی که میدونم نثر عاشقانم تکه تو دنیا اگه خواستید بازم براتون بنویسم !! خلاصه یه وقت تعارف نکنید

همین الان تله خونه زنگید

آبجی: الو بفرمایید

شخص پشت خط : سلام

آبجی : به به سلامممم احوال شما خوب هستید ؟خوشید؟ سلامتید ؟ بچه خوبه ؟ بابای بچه چطوره ؟ چه خبرا ؟ خودت خوبی ؟ خودش خوبه ؟ همه خوبن ؟

شخص پشت خط : گوشی رو بده دست بزرگترت !

آبجی بزرگه (بزرگترم!) : واااای سلاااام خوبی خوشی سلامتی ؟! تولدت مبارک تولدش مبارک تولد همه مبارک !!

شخص پشت خط : سلام ! گوشی رو بده بزرگترت !

آبجی (بزرگتری یافت نشد!): خب عزیزم کاری داشتی زنگ زدی ؟ راستی از آبجی بزرگه شنیدم تولدته٬ تولدت مبارک تولدش مبارک ....

شخص پشت خط : شب بیاید خونمون

من و آبجی بزرگه پشت پرده :

آبجی : نه خیلی ممنون ما مزاحمتون نمیشیم خواهش میکنم اصرار نکنید به جان خودش اصلا دوست نداریم به زحمت بیفتید٬ اصلا امکان نداره پامونو بزاریم اونجا ٬ نه والا ! به موت قسم ما نمیایم حالا ساعته چند بیایم ؟

شخص پشت خط :

یه هفته ام تموم شد امشب باید کوله بارمو ببندم برم بابل

یه هفته خوردم و خوابیدم حالا کی میتونه من و راضی کنه که برم خوابگاه و دوباره غذا درست کنم و نوبت نظافتم دستشویی حموم بشورم و لباسامو خودم بشورم و ...

وای خدا چه جوری برم سره کلاس ؟!!!! خوبه یه هفته بیشتر خونه نموندم

پ.ن: عاشق هوای ابری هستیم

پ.ن: شب که رفتم بابل مدیونید اگه فکر کنید باز سال به دوازده ماه میام آپ میکنما نه اصلا اینجوری نیست که شما فکر میکنید

پ.ن: نه آقا مهدی ما مزاحم نمیشیم ! نه باور کنید ما نمیایم خونتون!

پ.ن: یه خبره جدید! میدونستی ۸/۸/۸۸ تولد امام رضاست ؟!

پ.ن:   ....   

پ.ن: چقدر میای پایین تموم شد

 

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 15:47 توسط آبجی| |

دکتر شریعتی :

«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،

آن هم به سه دليل :       

اول آنکه کچل بود،

دوم اينکه سيگار مي کشيد و

سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت...!!!!

 چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم

،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم!

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 12:18 توسط آبجی| |

بله ! سلامی چو بوی خوش آشنایی

من اومدم ولایت.وقتی اونجایی میگی اووف الان خونه چه خبراست و تو نیستی و وقتی اینجایی میگی الان خوابگاه و دانشگاه کلی خبراست و تو نیستی در هر دو صورت و همه صورتی تو نیستی کلاً

کلاسامو به مدت یک هفته با دستای خودم تعطیل کردم و جاده هرازم که بسته شد تا اگه یه درصد پشیمون شدم و بخوام برگردم نشه !

حیف شد ! از درس عقب موندیم !!!

اول از همه یه چیز باید این وسط مشخص شه من خیلی شاکیم !

کی بود که قبل رفتنم کامنت گذاشت و واسم دعا کرد که الهی وقتی رفتی شمال هرروز هوا ابری و بارونی باشه ؟ نه واقعاً دوست دارم بدونم کی بود ؟! نه خوب بگو با هم آشنا شیم !

به جان خودم اگه پیشم بودی کاری میکردم به همه قتلای تاریخ و جنایتای صدام و اغتشاشات اخیر اعتراف کنی و در آخر بگی اون تقلبی که میگن خالی بندی بوده اتفاقاً خوده حقیقت بوده و خودت تنهایی ۱۳ میلیون رای جابه جا کردی !

به جان خودش از وقتی پامو گذاشتم شمال همش آفتاب آفتاب آفتاب !! البته خوب منو بارون با هم یه کم شوخی داریم واسه همین اگه بیاد نصفه شبا میاد که من نبینمش !

ولی جاتون خالی آقا که اومده بود چالوس بردنمون دیدارش اونجا چنان بارونی اومد چنان بارونی اومد که آب ازمون میچکید خودم بشخصه وقتی رسیدم خوابگاه رو بند بودم تا چند روز اونم جلوی آفتاب سوزان بابل !

تو کیفم آب جمع شده بود و شپشای اندرونش در حال شنای قورباغه و امثال آن ! هوا بس ناجوانمردانه سرد و باران بس شلاغ گونه بر ما میبارید و رهبری که بار سفر بر بست و راهی ولایت خود شد و نهارش را خورد و خوابید و ما همچنان در زیره باران در حال التماس سربازان که گوشی مارا نپیچانید ما دانشجو و محتاج آن هستیم و در آخر مافوقی که با نگاهی پر ز معنای اضافه خدمت و اینها گوشی های مارا از آنها تحویل گرفت و با عشق تقدیم به ما کرد !

رهبرا ! در کل تابستان زمانی بهتر بود ز مهر برای قدم رنجه فرمودن شما

و در پایان ما شمارا بسیار دوست میداریم و تمام سختی های دیدار شما را به جان خریداریم و ما همه سرباز شماییم خامنه ای و همون شعارهایی که سرمیدادن همشون مائیم !

این ترم همه کلاسمو بعد از ظهر برداشتم تا نخوام ۸ صبح بیدار شم برم سره کلاس البته گفتن نداره ولی اونایی که از نزدیک با من آشناییت دارن میدونن که اصولاً و ذاتاً بسیار آدم سحرخیزی هستم (الان آشناهامون قیافشون شکل علامت تعجب میشه!) ولی خب خداییش زوره دیگه از خواب صبحت بزنی واسه خاطره این علمی که بعدازظهرم میشه قورتش داد

خب فکر کنم تا بیرونم نکردید خودم برم بهتره

راستی سایه!از پدر ما بسیار بعیده به کسی بدهکار باشه شما ما را اشتباه نگرفته اید آیا ؟

اوووف یاده این دو هفته اخیر و انواع و اقسام جنگلا و ساحلایی که ازشون بازدید علمی (!!!!!) داشتیم افتادم.به قول بابلیا بیترین (بهترین) بود

وای خیلی باحال بود این ماه مهر ! دوران دانشجوییمان مستمر ! (شمایی که دعا کردی هرروز بارون بیاد بلند بگو آمین)

بازم میام (حضار : )

یا حق

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 12:2 توسط آبجی| |

سلام دوستام !

زیاد وقت ندارم باید زودی برم آخه یه عده کثیر تو خوابگاه چشمشون به دستای منه تا از دانشگاه غذا بگیرم ببرم تناول کنن

ووووی که چقدر اینجا هوا گرمه !

البته زیادم گرم نیستا ولی همش آفتابه یه بار بیشتر بارون نیومد اونم نصفه شب ! ترسید یه وقت ببینیمش !!!

اومدم ببینم پاتوق سره جاش هست یا نه

قربونشون برم تازه بعد از یه هفته دیروز کلاسامون شروع شد اما حیف ...

حیف که ما زیاد آدمای سو استفاده گری نیستیم و نرفتیم دریا و جنگل خوش بگذرونیم

بی عرضه ایم دیگه خواهر (برادر)

خیلی خسته ام

بازم میام

مواظب خودتون باشد

راستی رهگذرمون چطوره ؟!

 

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 12:58 توسط آبجی|

سلام گل پاتوقی ها !

خب خب وقتش رسید همه جا رو تاریک کنید ، شمعاتونم روشن کنید و آه و ناله ی هجران سر بدید که هـــــییییی روزگاره وحشی آبجی هم داره میره (حضار:)

( جدی نگیرید من دوباره دچاره خود تحویلی شدم)

ساعت 11 پرواز دارم
خدا کنه به اتوبوس برسم !!!

اگه فردا نرسم نمیتونم واحدامو افزایش بدم راستی انگاری ۴ ساعتم کلاس دارم!!
نیست همیشه از همه چیز عقبم دیر انتخاب واحد کردم 15 واحد بیشتر کاسب نشدیم

من که گله سرسبدم ! شاگرد اول دانشگاه که از قضا هم اتاقی و دوست صمیمی بندست (هیچوقت نفهمیدم چرا نتونسته رو من تاثیر بزاره)مثل من دیر رسید 9 واحد بش دادن !

قربون هرچی آدم بی خیاله 1 ساعت دیگه باید برم عین خیالمم نیست که پاشم کارامو بکنم

وااای از دست این پرسپولیس

باید برم دیگه بی غیرتی و سیب زمینی بودنم حدی داره به خدا

دوست داشتم بیام به وبلاگاتون سر بزنم ولی فرصتش نیست
باید برم بابل العلم به دنبال کسب علم

پ.ن:از اونجایی که اسمایلی ها بیشتر از خودم و نوشته هام طرفدار داره و وقتم ذیق (؟!) تلاش میکنم واسه شادی دل امثال رهگذرجون یکی دو تا پیدا کنم بزارم

یا علی

نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 22:23 توسط آبجی| |

خیلی شاد با دیدن هوای ابری آماده شدم از خونه بزنم بیرون ٬ هنوز نک انگشت شصت پام از در خونه بیرون نیومده آفتاب شد !

برداشت آزاد است

نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 16:29 توسط آبجی|

تا حالا آدم شاکی تو دنیای مجازی دیدی ؟!

به موت قسم کم مونده بود شهید شم !اگه این تلاشی که من واسه باز کردن بلاگفا کردم واسه باز کردن بخت یه دختر میکردم تا حالا هرچی دختره دم بخت و غیر دم بخت بود شوهر میدادم و میموندم خودم و خودم !

وووووویی دیوونه کنندست

اوهوم سلام !

راستی عیدتون مبارک باشه

امشب به دیدن تی وی مشغول بودیم که ناگهان :

آبجی بزرگه : بریم سفر٬ من اصلا روحیه آغاز ترم و ندارم !

مادر خانواده : آره آره آره ... آره ! منم این ترم اصلا روحیه سرو کله زدن با دانشجو ها رو ندارم آره آره آره ... آره !!  

من : اما من با آمادگی کامل وارد مسابقات شدم !!

مادر خانواده : بریم مسافرت ؟

آبجی بزرگه : آره آره آره ... آره !!!

پدر خانواده :

مادرخانواده :

پدرخانواده :

مادرخانواده:

پدر خانواده :

در پایان نتیجه ستاد حوادث غیر مترقبه خانواده : دخترمون! ما تورو میرسونیم شمال آخه نیست خیلی بارو اساس داری و نیست خیلی نحیفی ! و نیست شمال الان هواش توپه ()ما لطف میکنیم بهت که نخوای با اتوبوس بری !!

اینجاست که شاعر میگه به نام آبجی به کام مادر و آبجی بزرگه

کنون مانده ام که چگونه در این اندک زمان باقیمانده کوله بارم را بربندم ؟این امر به غایت دشوار و نفس گیر است چرا که من نمیدانم چه چیز را بردارم و چه چیز را نه ؟ انگار کن دلبندانی را که در خوابگاه چشم به چمدانه پر ز مواد مغذی و پروتئین و ویتامین ها و کربوهیدرات ها دارند و منی را که ... (خداوندا هیچ پدری را شرمنده فزرندانش نکن)۱

پی نوشت فوری فوتی۱: درست گرفتی دقیقا من الان حس پدرایی رو دارم که دستشون خالیه !

ببین من تو دلم غم و غصه های دیگه ای هم دارم ها

۱: همه کارامو گذاشته بودم روزای آخر بکنم و انگاری روزای آخر زودتر از موعد مقرر رسیدن و بنده دور از جون اون حیوونک زبان بسته در گل و لای محصورم !

۲: من هنوز انتخاب واحد نکردم ! یعنی از واحد جا موندم ! برام تبصره گذاشتن که ۳۰ شهریور دست بجنبونم و متاسفانه بنده در اون لحظه دنبال خوش گذورنیم هستم !

۳: ترم قبل یه اتاق دنج با ۳ تا هم اتاقی داشتم و این ترم اتاقی بس بزرگ با جمعیت معادل ۸ نفر و دقیقا وسط اتوبان ! (خداوندا لطفا صبری معادل صبره ایوب حواله ی روح و جان این بنده ی حقیرت کن)

توضیحات :  تو این اتاق باشی با اینکه وسط اتوبان چادر زده باشی هیچ فرقی نمیکنه ! شب خوابه خوابی که با صدای بوق نعکره یه کامیون از خواب میپری و تازه این اول کاره چون باید فکر کنی ببینی اولا الان زنده ای یا نه ؟ اگه زنده بودی باید ببینی کامیون از روت رد شده یا نه با فاصله ی یه تار مو از کنارت گذشته و تو باید شاد باشی که خطر از بیخ گوشت رد شده !

و صبحی که نگاهت به پنجره ی رو به خیابون میفته و یاده دیشب و کامیونه و بوق و ...

و نفس عمیقی که در نطفه خفه میشه  !

خوبه من تاحالا تو اون اتاق نخوابیدم !

۴: چند روزی میشه همه فکر و ذهنم اینه که نکنه برم تو اتاق ببینم قبل از من یه سوسک رو تختم برام جا گرفته ؟!! (خداوندا ما عدم ترس از هرگونه جک و جانوری را هم خواستاریم)

 

دیشب یه هتلی بودیم که اتفاقا بازیکنای صبا هم همون جا مستقر بودن، چشت روز بد نبینه ! یکیشون که پای ثابت نیمکت بود و شایدم در نقش شریف توپ جمع کن (اینارو میگم چون اگه فیکس و معروف بود میشناختیمش) از کنارمون با یه غروری رد شد که اوووووووووف انگاری مسی رونالدویی کاکایی علیزاده ای کسیه که داره رد میشه  !!

بابا جوون بی خیال ! با همه آره با ماهم آره ؟!!

من و آبجی بزرگه که ترکیدیم از خنده

ولی نه ضیایی (سرمربی تیم) آدم خوبی بود.میگم خوب بود چون توهم(توحم؟!!) برش نداشته بود که الکس فرگوسنی یا شایدم خوزه مورینیو یا نه عبدالصمد مرفاوی باشه !!

در کل آقا قرمزته

یه حرف جدی : من دیروز راهپیمایی نرفتم ولی وقتی دیدم یه عده تو مملکتمون دارن زندگی میکنن که هدفشون خوش رقصی واسه اسرائیل و آمریکاست واقعا متاسف شدم

به کجا رسیدن که به اسم آزادی و سیاست عزت و شرف کشورشونو اینجوری لگدمال میکنن

نه واقعا شمارا چه شده است ؟!!!

حذف شعار مرگ بر اسرائیل چه معنی میتونه داشته باشه ؟

توصیه نویسنده : سره خرتون و به لاین راه راست هدایت کنید بلکه ام آدم شدید ! باشد که رستگار شوید !!

 

خب پرچونگی کردم

ولی خداییش هنوز عرقم خشک نشده ! بس که من خون دل خوردم این بلاگفا باز شه

 

خدافظی

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 2:41 توسط آبجی| |

تو کنکور ۸۷ رتبم ۱۰۰۰ شد

وقتی نتایج اومد دیدم قبول نشدم !

رفتم سنجشو اعتراض ...

سنجش : عزیزم بین این شهرا یکی و انتخاب کن تو حتما قبول میشی

شهرا : مشهد ٬ اراک ٬ بابل ٬ یکی از روستاهای جونقان با یه قاطر اختصاصی !! ٬ یه ده تو یکی از روستاهای زابل٬ یه دانشگاه در دل کویر لوت ! و .... (بقیشو به تصورات خودتون میسپارم )

داخل پرانتز : اینا همه شبانه هستن! درسته به من فرصت انتخاب دادن اونم شبانه ی یکی از روستاهای جونقان که اسمشم یادم نیست 

آها پذیرش : مشهد ۴ نفر ! اراک ۳ نفر !! بابل ۵ نفر ! جونقان ۱ نفر بدون خانواده ! فلان آباده زابل من به همراه خانواده محترم کویر لوت ... نبود ؟!! ... ! 

انتخاب میکنم ٬ مشهد / بابل / اراک ... روستاهای جونقان !

اسفند۸۷ سایت سنجش : شما خوشحال باش و خیلی شاد برو بابل ترم بهمن (الان اسفنده!)درس بخون آها راستی هیچوقتم یادت نره که تو مدیون مایی و هرچی داری از ما داری و ما بهترینیم و کی گفته که ما تو رو یه ترم عقب انداختیم و ما نبودیم که با احساساتت بازی کردیمما تورو اون رشته ای که خودت دوست داشتی قبولت کردیم ٬ یه وقت فراموش نکنی که با رتبه هزار جایی قبول نشدی و این ما بودیم که تو شرایط سخت تنهات نزاشتیم و دست یاری به سرت کشیدیم !

 

آره خب ! من الان دانشجوی ترم ۲ نرم افزار دانشکده فنی بابلم و در ضمن هیچ انگیزه ای هم واسه دانشگاه رفتن ندارم

 

پ.ن: این پست و با اشک نوشتم ٬ دلم بدجوری پره ...

پ.ن :من اشتباه فکر میکنم که حقم این نبوده ؟

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 16:54 توسط آبجی| |

سلام بچه ها

اوووف میبینم که نورانیت چهره هاتون چشم رو میزنه ! مومن بزن اونور کور شدیم !

بابا نورانیت ! بابا جو معنوی ! بابا شب زنده دار !!

این شبا آدم فقط دوست داره یه کنجی بشینه و به کرده و نکردش فکر کنه ٬ تو ذهنش این یه سال گذشتشو شخم بزنه و بینه چه کرده و آخرشم مثل عادت همیشگی شبای قدر یه تصمیم فراتر از کبری بگیره و عهد ببنده که دیگه عمراْ سمت گناه بره

اما همچی که تموم میشه و این حال و هوا عوض میشه

روز از نو روزی از نو ...

علی جان تو که تو مسجد با نوک انشگتای پات ابن ملجم رو که خواب بود بیدار کردی ٬ تو رو به بزرگیت قسم ما رو هم بیدار کن

به خدا ما شمشیر نداریم ...

 

پ.ن : امروز رفته بودیم واسه ثبت نام آبجی بزرگه دانشگاه اراک (نور چشممون !! زحمت کشیده ارشد قبول شده) خلاصش اینکه کارای ثبت نام تموم شد و تو راه برگشت ...

مادر خانواده : بچه ها ! شنبه ی بعد از عید چند شنبست ؟!!

من :

پدر خانواده : شنبه ی بعد از عید ؟ یکشنبس خانوم !!!!

آبجی بزرگه :

من  :

آبجی بزرگه :

من و آبجی بزرگه : 

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 22:37 توسط آبجی| |

سلام بچه ها

نمی دونم چرا اومدم اینجا٬ آخه خبر دارید که عزمم و جزم کرده بودم که درش رو گل بگیرم !

همین اول کاری اعتراف میکنم که دلم واسه نوشتن تو اینجا تنگ شده بود اساسی

مدیونی اگه فکر کنی بی خوابی زده به سرم ٬ نه به جون خودش که عزیزترینشه !

دیدم تا چشم رو هم بزارم شهریورم ته کشیده و دوباره باید کوله بارمون رو ببندیم و بساط مفت خوری رو جمع کنیم و راهی شمال بشیم و خوابگاه و یخ شکستنای خاص خودش

اونجا هم که قربونش برم نه وقتی هست و نه امکاناتی که بشه آپ کرد و خلاصش اینکه آستین بالا زدم و شروع کردم تایپیدن

اومدم بگم میخوام به اینجا یه تغییر و تحول اساسی بدم ٬ میخوام بکوبم تجاریش کنم

* به دست توانای یکی غیر از خودم نیاز دارم ( اگه نمیگی مگه مرض داشتی گفتی بت بگم که هنوز شک دارم یعنی نمیدونم کاره درستیه یا نه !)

فکر کنم وبلاگ و خیلی جدی گرفتم نه ؟!

راستی هیس من یواشکی اومدم !

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 2:29 توسط آبجی| |

بازم ۲۷ مرداد ...

نیلو به من نشون دادی عمق بی معرفتیمو

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 9:21 توسط آبجی|

السلام علیک ورحمة الله !نـــــــــــــــــــــه٬ببخشید  (ناسلامتی حاج خانمی شدیم برای خودمون !)

حاج خانم آبجی خانم بالاخره تشریف فرما شدند به سلامتی و میمنت و مبارکی ( صلوات ختم کن!)

خوبید ؟ من که خیلی خوبم احساس میکنم کم سرخوش بودم ٬سرخوش تر برگشتم

جاتون خالی بهترین سفر عمرم بود آدم اونجا عظمت خدا رو ٬ غریبی مدینه رو به چشم میبینه

لحظه اولی که میخوای پاتو بزاری تو حرم پیامبر یه اضطراب عجیبی داری آخه میگن پیامبر مثل یه دکتری میمونه که مدتهاست ازش وقت گرفتی و حالا نوبتت شده که بری پیشش و درداتو بش بگی. بری پیشش و از گناهات بگی تا بین تو و خدات واسطه بشه تا گناهات آمرزیده بشه٬بهت این فرصت داده شده تا یه گوش شنوایی پیدا کنی و هرچی درد و غصه داری رو خیلی راحت بهش بگی و مطمئن باشی که میشنوه و بی جواب نمی زاره.بهت این فرصت داده میشه که پا تو روضه رضوان بزاری جایی که خدا گفته تیکه ای از بهشت روی این زمین خاکیه و تو اونجا میتونی نماز حاجت بخونی و تو بهشت خدا با آرامش عجیبش واسه چند لحظه ام که شده بوی بهشت رو استشمام کنی و شیرینی عبادت خدا رو درک کنی.

بهت فرصت داده شده تا تو بین الحرمین مدینه بین گنبد سبز پیامبر و قبرستان بقیع واسه غریبی ۴ تا اماممون اشک بریزی و به کبوترایی که آزادانه تو بقیع پر میزنن حسودی کنی که چرا تو از پشت دیوار و اونا ...

بهت فرصت داده میشه تا محرم شدن و بنده ی واقعی خدا شدن و با همه وجودت حس کنی٬وقتی میبینی فرصتت تموم شده و باید از مدینه بری یه بغض عجیبی میاد سراغت٬دلت تو مسجد النبی جا مونده ولی میدونی که باید بری با اشک اونجا رو ترک میکنی اما امید داری که میری خونه ی خدا رو از نزدیک میبینی

مسجد شجره ... ندای لبیک الهم لبیک ... تو محرم شدی حالا دیگه تو اجازه داری وارد مسجد الحرام بشی روبه روی کعبه وایسی و به خدا بگی روی عهدی که باهات بستم پایبندم
 
شنیدی میگن کسایی که اولین بار چشمشون به خونه ی خدا بیفته 3 تا آرزوی برآورده شده پیش خدا دارن ؟

لحظه ی اول ...
وقتی پاتو میزاری تو مسجدالحرام سرتو میندازی پایین و چشماتو میبندی آروم آروم میای سمت حیاط مسجد همون جایی که کعبه وسطش خودنمایی میکنه قلبت بی قراره تند تند میزنه انگار میخواد از جاش کنده شه و زودتر از تو برسه به خونه ی خدا پاهات میلرزه، اضطراب دارن انگار هنوز باورشون نشده که این لیاقت و پیدا کردن تا تو مسجد الحرام راه برن دوره خونه ی خدا بگردن و طواف کنن ...

میرسی به پله های حیاط پاهات شل میشه قبل از اینکه چشمت بیفته به خونه ی خدا سجده ی شکر میکنی ، با همه ی وجودت خدا رو شکر میکنی که بهت این لیاقت و داده ، بهت این فرصتای ناب و داده ،چشمات بی قراری میکنن میخوان زود تر خونه ی خدا رو ببینن و از این اضطراب وحشتناک خلاص بشن سرتو از سجده بر میداری و جلوی عظمت خدا به زانو میفتی و این اشک چشماتن که از همه آزاد تر جاری میشن ، دیگه نمی تونی از کعبه چشم برداری این میشه برات سوال که چرا چشمات از دیدن این شکوه و بزرگی سیر نمیشن

میری دوره خدا میگردی میری با عشق دوره معشوقت میگردی و لحظه لحظه و ثانیه به ثانیه شکرش و به جا میاری ٬ میری و سعی صفا و مروه رو انجام میدی و تسلیم پذیر بودن در برابر خدا رو تمرین میکنی٬سخته اما شیرین و مثل اسمش با صفا ...

سحرای مسجد الحرام٬صدای اذانی که همه ی فضا رو پر میکرد٬ پرنده هایی که بالای خونه ی خدا میگشتن و تو با همه وجودت احساس میکردی که اونا هم دارن دوره معبودشون میگردن و طواف میکنن

و سخت ترین لحظه ی سفرت زمانیه که باید طواف وداع رو انجام بدی٬ ۷ دور دوره خونه ی خدا میرگردی و با اشکایی که حتی واسه ی یه لحظه ام بند نمیان التماس خدا رو میکنی که دوباره قسمتت کنه تا برگردی و دوباره طعم شیرین عبادت تو مسجد النبی و مسجد الحرام و بچشی... لحظه ای که باید مسجد الحرام و ترک کنی با هر قدمی که به جلو برمیداری تا از مسجد خارج شی بر میگردی و یه نگاه ملتمسانه به خونه ی خدا میکنی بی اختیار دوباره به عقب میگردی اما تو دیگه چاره ای نداری و باید اونجا رو ترک کنی ... سخت ترین لحظه ی سفر ...

آی خدا عاشقتــــــــــــــــــــــــــم م م م م م م م م م م م

 

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 1:15 توسط آبجی| |

فردا دارم میرم مکه ٬ حلالم کنید

همین ..............................

نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 11:1 توسط آبجی| |

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟

من که الان از آسمون هفتم خدمتتون رسیدم بس که خوشحالم با سی و سه بندی رو به ویبره و چهره ای سندروس (او !) و با بلانکاردو ۲ نفر کمک که زیره بغل مبارک و گرفتن و کشون کشون اومدم سمت کافی نت که چی ؟

نه واقعا که چی ؟

یادم رفت واسه چی اومدم کافی نت !

بای !!!!

پ.ن : اومدم کافی نت نمره ی برنامه نویسیم و بگیرم و از اونجایی که مطمئن بودم میفتم و نیفتادم اومدم بگم که من نیفتادم !!!

پ.ن : قریب به شونصد نفر تو خوابگاه دارن گریه می کنن و مضطربن از اینکه افتادن و منتظر خبره منن اما از اونجایی که اینجا خیلی خنکه قصد خارج شدن از این مکان مقدس را نداریم !

پ.ن : نظرتون راجع به نمره ی ۱۲.۵ چیه ؟!

خدافظ

نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 17:12 توسط آبجی| |

سلام

واااااااااااااای من امتحان دارم !

نمی دونم با چه رویی سواره اتوبوس شم؟ نمیدونم با چه رویی برم بابل ؟ نمی دونم با چه رویی پامو بزارم تو خوابگاه ؟ نمی دونم با چه رویی بخوابم ؟ نمی دونم با چه رویی بیدار شم ؟ نمی دونم با چه رویی صبحونه بخورم ؟! نمی دونم با چه رویی تاکسی سوار شم ؟ نمی دونم با چه رویی جلو دانشگاه پیاده شم ؟ نمی دونم با چه رویی برم سره جلسه ؟ نمی دونم با چه رویی روی صندلی بشینم ؟ نمی دونم با چه رویی برگم و بگیرم ؟ نمی دونم با چه رویی امتحان بدم ؟؟

دعا کنید لطفاْ ! من عاجزانه درخواست دعا دارم !

پ.ن : ۲۴ میلیون ( و نیم ) چند تا صفر داره ؟!

نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 15:4 توسط آبجی|

سلام سلام سلاااااااااااااااااااااااااام 

ساعت ۱۱:۳۰شب :

همین الان مادرم با تهران تماس گرفت
وای باورتون میشه خانم آلیا نماینده تهران گفت همه اومدن و به دکتر تبریک گفنتد
از طرف دکتر احمدی نژاد گفت توی تهران اکثر صندوقا بالای 90% به دکترمون رای دادن و تو خارج از کشور بالای 70%(اینطور که گفتند بالای 70% تو کل کشور)
از الان پیروزی دکتر با رای خیلی بالا قطعی شده قطعا بالا و پایین میشه و این چیزی که تا الان اعلام کردند نمی مونه ولی چیزی که مهمه اینه که دکتر با رای قاطع پیروز شدند
خدا رو صد هزار مرتبه شکر

ساعت ۱ نیمه شب :

بی بی سی اعلام کرده مهندس موسوی پیروز شده و الان جمعی از طرفدارای میرحسین با شال سبز جلوی وزارت کشور مشغول شادی کردن هستند در حالی که پیروزی دکتر با رای بالا ۱۰۰٪ قطعی شده حتی وقتی به دکتر احمدی نژاد گفتند تا آخره شمارش بمون ایشون گفتند پیروزی ما قطعی شده و دیگه نیازی به موندن نیست و اونجا رو ترک کردن

اینم یه ترفنده دیگه واسه اینکه بگن تقلب شده و میرحسین پیروزه انتخاباته اما اینو بدونید که تا حالا هر کاری کردید نتیجه ای ندیدید و اینم یه شکست دیگه تو پرونده سیاهتونه

ساعت ۱:۴۳ نیمه شب :

تا الان از جمع ۳۱ میلیون رای شمارش شده دکتر احمدی نژاد با ۲۲ میلیون رای() و موسوی با ۸ میلیون رای() دارن رقابت میکنن !!

ساعت ۲:۲۰ نیمه شب :

با خیالی آسوده .... خُر پف ... خُر پف !

 احمدی نژادی ها تبـــــــــــــــــریک

نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 23:37 توسط آبجی| |

 

گر بود عمر و به ميخانه رسم بار دگر, به جز از خدمت رندان نكنم كار دگر

نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 2:27 توسط آبجی|

سلام دوستای احمدی نژادی ! وقتی یاده هول و ولامون واسه تعطیل کردن کلاسا و التماس و خواهش استادا واسه حساب نکردن غیبتامون و از این تعاونی به اون تعاونی دویدن() واسه پیدا کردن بلیط میفتم که چی ؟ که میخوایم بیایم واسه امتحانای ترم بخونیم و تو خوابگاه که نمیشه درس خوند و باید غذا درست کنی٬خرید کنی٬ لباساتو خودت بشوری٬نوبت نظافتت میشه دستشویی و حموم بشوری و بشی کوزت و اتفاقا آشغالای واحدم بزاری دم در !!!!!

خلاصه اینکه با شورو شوق راهی ولایت میشیم !! جالب اینکه همه ی کتاباتم با خودت میاری و تو اتوبوس و طی یه برنامه ی مدون تصمیم داری همه رو هم حداقل یک دور بخونی ! گلاب به روتون این تصمیمم تو منتها الیه سمت راست مخت جا میدی که همه ی برنامه های ویژوال بیسیکم یه دور رو سیستمت اجرا کنی واسه محکم کاری !

تو همین افکار غرقی (غرغی؟قرغی؟!قرقی؟!!) که میبینی رسیدی و پاتو با افتخار وارد اتاقت میزاری و میگی بسم الله که درس و شروع کنی ....

ای بابا دکتر نزاشتی ما درسمون و بخونیما ! اما فدای سرت

الان از راهپیمایی و همایش حامیان دکتر میام انقدر انرژی دارم که خدا میدونه و خودم و خودش ! اومدم محض رضای خدا از کنار کتابم رد بشم و یه نگاهی بش بندازم که گفتم ...

که گفتم قبلش بیام پیروزی رئیس جمهور محبوبمون تو انتخابات و تبریک بگم و بگم ؟ بگم ؟(حضار با پاهایی لرزون(مدیونی اگه فکر کنی موسوی و میگم !!!): بفرمائید  )

اومدم بگم احمدی نژادی ها واقعا خسته نباشید انشالله بزودی هممون جشن پیروزی میگیریم و با غرور و افتخار فریاد میزنیم :

 دکتر

محمود احمدی نژاد

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 21:57 توسط آبجی| |

متن کامل گزارش: اختصاصی انتخاب 10/ گزارشی تکان دهنده از جزئیات فعالیت مافیای ثروت و قدرت

خلاصش اینکه ....

» تأسیس مرکز توریستی برای عالیجنابان خارجی
» اتوبان خاندان هاشمی در کانادا
» ساخت و ساز ویلا در خارج از کشور
» تأسیس شرکت نفتی و احداث ویلا در انگلستان
» سفر به مکه با هواپیمای اختصاصی
» فعالیت اقتصادی فائزه هاشمی در کانادا
» نفوذ گستردۀ و انحصاری مافیای ثروت در صنایع هوایی
» اعمال نفوذ محمد هاشمی در دانشگاه کرمان
» منطقۀ آزاد کیش در اختیار خاندان آقای هاشمی
 » سازمان بهینه‌سازی مصرف سوخت و خاندان آقای هاشمی
» انحصار مافیایی در تجارت پسته
» تلاش برای همراه نمودن یک مجله پرتیراژ
» اخراج یک خبرنگار از ستاد انتخاباتی آقای هاشمی!
» معاملۀ تجاری با یک مقام منفور
» خاندان آقای هاشمی و اسب‌های گرانقیمت
» دستیابی به قدرت با تحمیل هزینه به اموال دولتی
»  شهرداری تهران در انحصار مافیای ثروت و قدرت
»  کسب سود میلیاردی با  زدوبند مافیایی
»  بذل و بخشش از اموال عمومی
»  تبانی خانوادۀ هاشمی در قراردادهای نفتی خارجی
»  وجوهات بنیاد بیماریهای خاص در خدمت انتخابات
» تلاش مجدد مافیای ثروت و قدرت برای دستیابی به قدرت
» دیدار با روحانی اعظم رژیم اشغالگر قدس
» کلاهبرداری از شیوخ عرب
» استفاده  از اموال عمومی و دولتی در ستاد انتخاباتی‌آقای‌هاشمی
» ناوگان کشتیرانی مافیای ثروت و قدرت
» دریافت وام با استفاده از نفوذ در دفتر ریاست جمهوری
» زمین‌خواری به روش زورگیری
» سازمان امداد  جهانگردی  در اختیار خاندان آقای هاشمی
» ساخت حوضچۀ دریایی
» کسب قدرت بوسیله ثروت

و .............. !!!!!

خانم و آقایی که موسوی ٬ کروبی و یا رضایی کاندید اصلحتونه اینم در نظر بگیرید که هاشمی عاشق چشم و ابروی این سه نفر نیست که ازشون حمایت میکنه و دشمن مادر زاده احمدی نژادم نبوده ٬ حالا که یکی اومده و افشاگری کرده و خودشو قربانی رهبری و این مملکت کرده با یه سری جنگ روانی و القای ناجوانمردانه ی لفظ دروغ گو تو جامعه اینجوری با بی انصافی تمام میکوبونیمش



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 13:14 توسط آبجی| |

 

وقتي شير در بيشه نباشد ،موشهاي ترسو شير مي شوند!!! 

 

رئیس کل بانک مرکزی در گفتگو با شبکه ایران، در پاسخ به منتقدان دولت نهم مبنی بر این‌که آمارهای ارائه شده از سوی احمدی‌نژاد رئیس جمهور کشورمان کذب و سلیقه‌ای است : حاضرم مناظره کنم

 

 

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 1:40 توسط آبجی| |

بازم سلام

واقعا آدم میره نظرات و میخونه شرم میکنه از اینکه تو مملکتی زندگی میکنه که بعضی از هموطناش ...

اما در مورد مناظره دیشب آقایی که اعلام میکنه حرفای دکتر دروغه چطور میتونه ثابت کنه که حرفای خودش راسته ؟ اگه احمدی نژاد دروغ میگه پس میرحسین هم دروغ میگه !

فوری : سنگین ترین پروژه عملیات روانی علیه دکتر احمدی نژاد توسط کمیته X رقم خورد :
فاز مقدماتی این پروژه دیشب توسط میرحسین انجام گرفت و فاز عملیاتی امروز با پخش بیش از ۵ میلیون سی دی تخریبی با عنوان - ۹۰ سیاسی- علیه احمدی نژاد اجرا خواهد شد


فوری : (سعید ه) از اعضای کمیته X : به موسوی گفتم آنقدر بگو احمدی نژآد دروغگوست که اگر گفت ماست سفید است مردم باور نکنند

فوری : اعتراض کارکنان بانک مرکزی در تماس با صدا و سیما مبنی بر کذب بودن آمار و اطلاعات توسط موسوی٬ چرا روی برگه های عملکرد پوشانده شده ؟!!!

لس آنجلس تایمز: " هاشمی مغز متفکر پشت پرده انتخابات ایران برای ممانعت از انتخاب مجدد احمدی نژاد"

.
.
.

رهبر معظم انقلاب : "این فضای بی بند و باری در حرف زدن و اظهار نظر علیه دولت ٬ مسائلی نیست که خداوند به آسانی از آنها بگذرد "

آقای موسوی و حامیانشون حضور بی نظیر مردم در اصفهان و مشهد و تبریز و آذربایجان و ... دیدند و به همین علتم به دولت اتهام دروغ میزنند تا فردای انتخابات هم بگند نتایج اعلام شده توسط این دولت هم دروغ است

آقای موسوی جلوی دوربین به خادم این مملکت اتهام میزنه که میخواد به هر ترتیبی به قدرت برسه

فیلم تبلیغاتی آقای احمدی نژاد به همه ی ما نشون داد که رییس جمهورمون تو شرایطه خیلی خیلی خیلی ساده تر از حتی زندگی که ما داریم داره روزگار میگذرونه.آقای موسوی دکتر به هر دری میزنه یا شما که همه کله گنده های این مملکت و پشت سر خودتون ردیف کردید و حتی دارید ضده رهبری شعار میدید و انواع و اقسام دروغ ها و تهمت ها رو روانه دولت کردید ؟!این حامیان شما هستند که هر روز یه پروژه واسه ایجاد اغتشاش به اسم طرفدارای دکتر احمدی نژاد دارن. همین دیشب ساعت ۲ ما بیرون بودیم دور تا دوره میدون طرفدارای موسوی جمع شده بودند و یه قسمت از خیابون و آتیش زدند و خوشحالی میکردن و میرقصیدن و شیشه های ماشینایی که عکس احمدی نژاد داشتن و میشکوندند ...

مطمئن باشید یه روزی چوبشو میخورید .

ویژه : دستگیری یکی از کارمندان بانک مرکزی به جرم دستکاری آمار سایت به نفع میرحسین موسوی

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 15:22 توسط آبجی| |

سلام

دیشب که مناظره رو خوب گوش کردم پیش خودم میگفتم یعنی بازم کسی هست که این حرفا رو قبول نکنه و حرف ها و پاسخ های علمی دکتر رو کنار بزاره و بره بچسبه به حرفای خاله زنکی و بی پایه و اساس کروبی ؟ فکر میکردم چرا بعضی ها واسه رسیدن به قدرت از هر نردبونی میخوان بالا برن و به هر چیزه حق و ناحقی چنگ بزنن
آقای کروبی شما حکم پدر بزرگه منو داری این فیلم تبلیغاتی بود یا فیلم هندی ؟!!! آقای کروبی ما جوونای این مملکت میخوایم 4 تا کلمه حرف عاقلانه بشنویم دکتر بهترین جوابارو با هوش مثال زدنیش به شما داده ولی من دوست داشتم شما به جای کشوندن حرف هاله ی نور و این خزئبلات که همه ی ما میتونیم درک کنیم که یه مانور تبلیغاتی کثیف و مزخرفه و به جای توهین کردن به دکتر و تهمتای بی پایه از برنامه های آیندتون بگید (اگر برنامه ای هست) دکتر هم جواب سوالای شما رو دادن هم از دولتشون دفاع کردن و هم از آینده و برنامه هاشون گفتند
شما همه چیز و زیره سوال بردید و پای امام و رهبر و علما رو پیش کشیدید و حتی نوشته های روزنامه های خودتون که بعد از تایید شما چاپ میشه رو زیره سوال بردید و به هرچیزی چنگ زدید که برنده ی این مناظره باشید اما اینو بدونید که وقتی برنده اید که با عقل بیاید جلو و حرفاتون و با سند و مدرک و کاملا علمی اثبات کنید
دیشب همه فهمیدن مفسد کیه من نمیتونم درک کنم که چرا آدمایی تو این مملکت هستند که خودشونو سپردن به دست کسایی که خودشون بازیچه دست 4تا مفت خورن
آقای کروبی این کادری که واسه خودتون جمع کردید میخوان از سادگی شما سواستفاده کنن و با روی کار اومدن شما قدرت و دست خودشون بگیرن و به اموالی که تا حالا کمم جمع نکردن دوباره اضافه کنن
اینو حتی منم فهمیدم چه برسه به شما که بزرگترین افتخار زندگیتون رییس مجلس بودن و سفرتون به ایتالیا و استقبال اونا از شماست !!!
آقای کروبی شما جلوی دوربین رسما از آمریکا و اسراییل دفاع کردید وای به حال ما که بخوایم با رای دادن به شما شرافت خودمون و زیره سوال ببریم
من به کسی رای نمی دم که خودش گول آدمای کله گنده تر از خودش و خورده و شده عروسک دست اونا
من به میرحسین موسوی و کروبی رای نمیدم چون خودشون حرفی واسه گفتن ندارن و از جای دیگه  ساپورت میشن چون اینا یه وسیله واسه رسیدن امثال هاشمی به قدرتن

نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 13:50 توسط آبجی| |

سلام دوستان

یکی از دوستان یه نظر گذاشتن که یه سری حامیان میرحسین رایشون عوض شده برام جالب بود رفتم سایتشون و ...

http://www.entekhab10.net/1388/03/post-131.php

خداحافظ آقای مهندس!

میرحسین که به صحنه آمد همگی از یار امام گفتند و شوری بپا خاست.اما نحوه عملکرد میرحسین و ستادش شوری را که می رفت تبدیل به خواست عمومی کند با شکست مواجه ساخت.حمایت عناصر ساختارشکن حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب از مهندس موسوی و حضور آنها درستادهای وی، نقطه آغازاین ناامیدی ها بود.
زمانی که میرحسین موسوی نخست وزیر زمان جنگ نامزد دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری شد، شوقی در میان نیروهای وفادار به انقلاب برپاشد که بازگشت به روزهای طلایی انقلاب و دوران هشت سال دفاع مقدس را در دل ها زنده ساخت.
میرحسین که به صحنه آمد همگی از یار امام گفتند و شوری بپا خاست.اما نحوه عملکرد میرحسین و ستادش شوری را که می رفت تبدیل به خواست عمومی کند با شکست مواجه ساخت.حمایت عناصر ساختارشکن حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب از مهندس موسوی و حضور آنها درستادهای وی نقطه آغازاین ناامیدی ها بود. هرچند که تیر خلاص به حامیان صدیق مهندس زمانی شلیک شد که برخی تحت حمایت از وی خیابان ها را جولانگاه رقص و آوازهای کوچه بازاری کرده و با گذر از ارزش ها و هنجارها ،تضاد با تفکر ومرام انقلاب را به نمایش گذاشتند.اما آنچه که بیش از این ها غم را در سینه دوستان به حرکت درآورد حمایت رادیوهای بیگانه و اپوزیسیونی بود که کمر به حذف انقلاب اسلامی دارند.همچنین تکذیب مصاحبه دکتر بهزادیان نژاد با سایت انتخاب 10 که درآن از حمایت خانواده هاشمی دانشگاه آزاد اسلامی سخن گفته بود ما حامیان را چنان متعجب ساخته که درستی افشاگری های دکتر محمود احمدی نژاد برای ما هیچ قرینه ای را مبنی بر تغییر اساسی فکر و اندیشه مهندس موسوی باقی نگذاشت
لذا ما جمعی از حامیان ارزش ها که مهندس موسوی را زنده کننده ارزش های انقلاب می دانستیم ،ضمن عدول از حمایت های خود اعلام می کنیم که نامزد اصلح در این دوره از انتخابات کسی می باشد که مخالف ثروت اندوزی و رانت خواری کسانی می باشد که هم اکنون به گرد کاندیدای اصلاح طلبان جمع گردیده اند.دکتر احمدی نژاد بی تردید نامزد اصلحی است که همچون مهندس موسوی دردام کانون صاحبان ثروت و قدرت نیفتاده است.
سایت انتخاب 10 ضمن تاسف از فعالیت رسانه ای در ایام گذشته به نفع آقای موسوی کاملا فعالیت خود را به نفع وی قطع کرده و به دامان خواست ورای مردم یعنی دکتر احمدی نژاد باز می گردد.



نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 15:16 توسط آبجی| |

 

روزنامه صهیونیستی جوویش کرونیل :

فقط باید تلاش نمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران نشود ...

برای کسایی که دنبال رسوندن دشمن به هدفش هستند متاسفم

رادیو اسرائیل :

میرحسین (با توجه به ضعفهایش ) در مناظره با احمدی نژاد ما را نا امید کرد . کلید مناظره در دست احمدی نژاد بود .

 

نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 16:34 توسط آبجی| |

سلام دوستای خوبم

من که اومدم ولایت !

آقا چه جوه انتخاباتی گرفته کشورو ! ولی خوبه ٬ یه وقتایی یه هچین جوایی نیازه تا آدما حرفاشون و به هم بزنن و نشون بدن که چقدر ظرفیت انتقاد شنیدن و تجزیه و تحلیل مسائل و دارن

دیشب ساعت ۱ شب رسیدم اینجا تا ۲ ٬ ۳ شب تو ترافیک طرفدارای کاندیدا ها گیر کردم

همه از مناظره میگفتن و هرکی کاندیدای محبوب خودشو برنده مناظره میدونست

ما که تو خوابگاه تو یه جمع ۲۰ ۳۰ نفره مناظره رو دیدیم و حرفاشون و شنیدیم٬ من خودم به شخصه از اینکه احمدی نژاد و به عنوان نفره اصلح انتخاب کردم به خودم افتخار میکردم واقعا واقعا واقعا ندیدم آقای موسوی حرفی واسه ی گفتن داشته باشه هر سوال و تهمتی که خواست به احمدی نژاد زد و جوابشو شنید اما حتی جواب یک سوال احمدی نژاد و نداد ٬ من نمی فهمم که چرا ماها بعد از این همه مدتی که یه رییس جمهوری گیرمون اومده که واقعا دلسوزمونه و همه تلاششو واسه عزتمند بودن ایرانمون میکنه و بدون چشم داشتن به خزانه کشور زندگیشو واسه ما گذاشته اینجوری می کوبونیمش

خوشحالم از اینکه بعد از مناظره ۸۰ ٪ بچه هایی که با تعصب از آقای موسوی طرفداری میکردن و با آرایش و هد و دستبند سبز تو خیابون تبلیغ آقای موسوی و میکردن رو تو ستاد احمدی نژاد دیدم و حرفاشون و میشنیدم که با عشق از محمود احمدی نژاد میگن.خوشحالم بازم کسایی هستن که واقعیت ها رو ببینن و واسه رسیدن به بعضی از اهدافشون کله ایران و با آوردن کسی که واقعا حرفی واسه ی گفتن نداره خوار و ذلیل نمیکنن

آقای محترم منم اگه جای شما بودم و حرفی واسه ی گفتن نداشتم سرم مینداختم پایین ادای آدمای مودب و مثل شما در میاوردم ! آقای موسوی + هوادارای محترم آقای موسوی چطور انواع و اقسام تهمت ها و توهینا رو روانه ی دولت احمدی نژاد میکنید و اونو به باد انتقاد میگیرید اما ظرفیت پذیرش رو شدن مدرک قلابی همسر کاندیداتون و ندارید ؟ چطور همه ی جوابای قانع کننده  ی دکتر به سوالای موسوی و تمام حرفاشو فراموش کردید و چسبیدید به اینکه چرا اسم یه سری مفت خورو آورده ؟ حالا هم که یکی پیدا شد که با شجاعت افشاگری کرد و دست امثال رفسنجانی و رو کرد اینجوری ازش انتقاد میکنید ؟ شماها دارید خودتونو گول مینید !

خوبه یه باره دیگه با دقت مناظره رو گوش بدیم٬ من دو بار گوش کردم و جز چیز چیز کردن چیزه دیگه ای نشنیدم آخه آقای موسوی شما چطور میخواید با این حرفا من و امثال من و قانع کنید که به شما رای بدیم ؟!!!!!  خوشحالم که میتونم با افتخار سرم و بلند کنم و بگم که اصلح ترین و انتخاب کردم

 ای شیر ٬ شکوه غرشت را دیدند 

آنها که به عزت تو می خندیدند

دیشب همگی به پای روشنگریت

جز "چیز" جواب دیگری نشنیدند !

نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 13:38 توسط آبجی| |

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 19:17 توسط آبجی| |

سلام دوستان

میدونم خیلی وقته وبلاگ فراموش شده و رسما و عملا و یه جورایی قربونش برم پاتوقمون شده متروکه

اما دوستان شاید باورتون نشه ولی وبلاگ هستن ایشون و بنده ام نویسنده فوق العاده اکتیو و بیش فعال و ماورای حد تصورات همتون و هممون سرشار و لبریز از شوق نوشتن ! (بله خرسندیم که حضار تایید میفرماین ما را )

اول از همه تا ذوق مرگ نشدم بگم که دلیل این حضور غیر مترقبه اینجانب در ولایت مراسم عقد آبجی بزرگه بود که الهی قربونش بره همین ۵شنبه به جامعه پرندگان ملحق شد و ...

منم فردا پس فردا باید بساطمو جمع کنم و برگردم به آغوش علم و دانش

روزگار تو بابل هم خیلی خوبه و هرروزش با یه خاطره شیرین میره و ضمیمه آیندم میشه (اوهو چه هنری٬ ادبی٬ فرهنگی٬ اجتماعی ) !

ولی با این درد چه کنیم که هنوز نرفته ایام امتحانات با نامردی و به سرعت نور رسید  

خب دیگه به علت شدت خواب آلودگی () باید صحنه رو ترک کنم٬ خیلی دلم واسه نوشتن تنگ شده بود حالا اگه زیادی چرت و پرت نوشتم شما بزارید به حساب مشنگ بودنم تو این وقته عزیز ( قربونت یه نگاه به اون پایین و ساعت ارسال مطلب بندازی متوجه عمق فاجعه میشی )

پ.ن : اس تق لال قهرمان شد که شد چه کارش کنم ؟!

پ.ن : تیم ما پرسپولیسه تیم ما قهرمانه

پ.ن : خُر ... پف ... خُر ... پف...  !   

نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 3:7 توسط آبجی| |

سلام

سال ۸۸ هم از راه رسید ٬ ۸۷ با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد ...

این غافله عمر عجب میگذرد ... !!!

امیدوارم سال جدید براتون پر از خوشبختی باشه و همتون به آرزوهای ریز و درشتی که دارید برسید.

عیدتون مبارک

نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 19:0 توسط آبجی| |

سلامی چو بوی خوش آشنایی 

اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووف من برگشتم !

۱. ولادت پیامبر (صلی الله)
۲. ولادت امام صادق (علیه السلام)
۳. افتتاح فاز ۱ و ۲ و ۳ و ۴ و ۵ و ... ۹ و ۱۰ پتروشیمی !
۴. شروع خوب پرسپولیس قهرمان در جام باشگاه های آسیا
۵. بازگشت محسن خلیلی به زمین سبز
۶. عروسی دختر خاله محترم

و مهم تر از همه بازگشت افتخار آفرین خودم به ولایت رو به همه ی شما غیور مردان و شیر زنان ایرانی تبریک عرض می نمایم !
دوستان من رسماْ تمامی مطالب پست قبل و تکذیب می کنم و از اینکه تو شهر بابل و تو اون خوابگاه گل و بلبل درس میخونم ابراز رضایت و خرسندی و خوشنودی و شادکامی و اینا می کنم (ابراز و میگم)

الان این منم >

با ناراحتی رفتم اونجا و با ناراحتی برگشتم

تفکیک : ناراحتی اول واسه این بود که دوست نداشتم برم خوابگاه
ناراحتی دوم واسه این بود که دوست نداشتم از خوابگاه بیام !

تا پامو گذاشتم تو خوابگاه گفتن اتاقت عوض شده و تقریبا بهترین اتاق اونجا رو بهم نشون دادن وقتی رفتم دیدم این کجا و اتاق قبلیم کجا ...

روز اول یه کم سخت گذشت آخه بچه های اتاق خیلی آروم و ساکت بودن عملاْ صدا از دیوار در میومد اما از اینا نه ! اما از شب دوم کارای فرهنگی من نتیجه داد و ... !
چشمتون و چشمشون و چشماشون روزه بد نبینه ! همون اتاق آروم و ساکت شده بود شر و شیطون و شلوغ و کرکره خنده و هر شب هر شب سرپرست خوابگاه و از خواب بیدار میکرد و میکشوند سمت اتاق که چی ؟ تورو خدا یه کم کمتر شلوغ کنید من بخسبم !!

سیستم اونجا اینجوریه که هرشب یه اتاق وظیفه نظافت واحد خودشون و دارن و خلاصه اون یه شب تبدیل میشی به کوزت

اما من نمیدونم چرا شبایی که نوبت طی کشیدن من میرسه کله بچه های واحد خودمون + سرپرست خوابگاه + کل بچه های واحدهای ۲ و ۳ و ۴ و دوستان و آشنایان و سایر بستگان و مردم شریف بابل جمع میشن پشت دره آشپزخونه و هرهر و کرکر میخندن ! یه شب داشتم طی میکشیدم و تو حال و هوای خودم بودم دیدم سرپست و بچه های اتاق دارن میخندن خوب تا اینجا یه مسئله ی کاملاْ عادی بود ولی وقتی آخره شب گوشی سرپرست و دیدم و فرداشم خنده های معاون آموزشی دانشگاه و استاد سیستم عامل شصتم خبردار شد اینا از طی کشیدن من فیلم گرفتن و کردنش سوژه خندشون !!!

دوران پر خاطره و جذابیه

ههه الان داره ورزش و مردم و نشون میده ! مسئول کمیته انضباطی میگه روزه شنبه رو کلاْ اختصاص داده به باشگاه استقلال !!! جا داره از همینجا خسته نباشیدی گرم و مبسوط به مسئولان این باشگاه فرهنگی ورزشی حواله نماییم و براشون آرزوی موفقیت کنیم انشالله !

راستی تا حالا دیدید پیش نماز جایی زن باشه و بعدشم همون خانم محترم بره رو منبر و برای ملت سخنرانی کنه ؟!!!!

تو دانشگاه ما که اینجوریه !!!!! 

خب مثل اینکه من یه شب بیشتر خونمون عزیز نبودم و از همین امروز باید شروع کنم به کار کردن !
هییییییی روزگار !

پیش پیش سال خوبی داشته باشید و تعطیلات بهتون خوش بگذره

نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 12:23 توسط آبجی| |

سلام

من نرفته برگشتم ! به قول خانواده محترم که بسیار بنده را دوست میدارند مال بد بیخ ریش (گوش ؟! ها ؟ بیخ چیه صاحبش ؟ من کیم ؟ اینجا کجاست ؟!!!)

هوای شمال بسی توپ بود و مارا مشعوف و چیز کیف کرد٬ اما این هوای بی عدالتی و ناجوانمردی بود که مارا چه بسا بیشتر محزون و چیزی شبیه به اندوه کرد حافظا

نه خب جداْ من اعصاب ندارم آخه چرا دانشگاه دولتی نباید خوابگاه دولتی داشته باشه ؟ چرا بعد از این همه راه و این همه اعصاب خوردی واسه ثبت نام باید بگن نیم ساعت دیر رسیدی ظرفیت خوابگاه تکمیل شده !!!! تو این مملکت رسما اگه پارتی نداشته باشی بیچاره میشی٬ خلاصه بعد از کلی معطلی و پارتی جور کردن یهو میبینی ظرفیت خوابگاه خالی میشه !! میگم خانم محترم دانشگاه دولتی باید خوابگاه دولتی داشته باشه میگه ما بودجه نداریم و نمی تونیم و از کجامون بیاریم و بیچاره ایم و شش ماهه گوشت نخوردیم و آقامون معتاده و آخرش شما باید ترمی ۳۵۰ پول خوابگاه بدی !!! میگیم باشه حرفی نیست ٬ ولی وقتی پاتو می زاری تو خوابگاه ...

خوابگاه که نه منطقه جنگی ! اینجاست که شاعر میگه من کیم ؟ اینجا کجاست ؟! اینجا خوابگاهه ؟ اینا دانشجو میباشن ؟ پول خوابگاه را باید بدهیم ٬ غذا را جدا و دیگر هیچ !

با کلی عزت و احترام میبرنت تو
سرپرست : عزیزم اینجا اتاق توس ٬ برو ببین تختت و انتخاب کن وسایلت و بزار و بیا پیشم !
فکر و خیال آبجی : آخ جون حداقل تختم و خودم انتخاب می کنم
تا به اتاقا میرسی میبینی سرپرست داره میکوبونه به یه چیزه فلزی و تق تق در می زنه !!! ییهو یکی از پشت پرده میگه بفرمایید ؟!!!!!
آبجی : یا علی !!! این اتاق در نداره آیا ؟!!!!
سرپرست : نه گلم ! شما پرده رو در فرض کن کاری نداره که !
آبجی : میتونم از در برم تو ؟!
سرپرست : آره عزیزم برو بچه ها رو ببین تختتم انتخاب کن
میریم تو اتاق ... وای چقدر دلگیر و تاریک
سرپرست : خوب زینب جان همه تختا پره غیر از اون تخت طبقه دومیه اون بالا کنج اتاق منتها علیه سمت راست که شانس آوردی زود رسیدی حالا مال شماست !!
آبجی : مرسی از این همه فرصتی که به من برای انتخاب تختم دادی !!!
ییهو یکی از بچه ها میپره وسط
دختره : زینب اینم کمدته ! میاد درشو باز کنه کمده چپ میشه پایین ! ( نگو اون چیزای فلزی زنگ زده که نقش تق تق درو دارن کمدم محسوب میشن ! )
آبجی : ههه یعنی این کمد خوشگله واسه منه ؟!!! این اشک شوقه منه از این همه امکاناتی که به من تعلق داره !
وسایلم و میزارم اونجا و میام قم ...

واقعا ته نامردیه بچه ها تو چه شرایطی مجبورن درس بخونن من نمیدونم چرا باید مثلا دانشکده فنی یزد یا ساری خوابگاش اونجوری باشه و خوابگاه دانشکده بابل یا گرگان اینجوری زیره خط فقر !
یا چرا تو خوده بابل خوابگاه دانشکده پزشکی باید مثل بهشت باشه ولی فنی خوده خوده جهنم٬هـــــــــــــــــــــــــییییی روزگار ...
فکره اینکه جمعه باید برم شمال و یه ترم تو اون خوابگاه هولناک بمونم سی وسه بندم رو به لرزه می اندازد
ههه ! این پستم خوده غم نامه بودا !

یه هفته فرصت داشتم رو تخت گرم و نرم اتاقم بخوابم و تو کانون سرشار از محبت خانواده با چاشنی دست پخت توپ مامان لحظات شیرینی و سپری کنم و قطار زندگی ام بر روی ریل های خوشبختی در حرکت باشد و به نام آنکه طاووس را آفرید تا توی بوقلمون خودتو نگیری !!! (حضار : الهم اشف کل مریض !)

خوش باشید ...

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 16:12 توسط آبجی| |


Design By : Night Skin